اینجا کلبه ی دلتنگی های من است .

کلبه ی فریادهای بی صدای من .

در این پنجره ، نقاب ازصورتک های بی جان و عاشقان دروغین برمی دارم .

می خندم .

گریه می کنم .

زندگی می کنم ،

و نفس می کشم.

خودم هستم

بی هیچ دغدغه ای برای بودن و ماندن.

هیچ کس جز من خط قرمزی برای این پنجره تعیین نمی کند.

و من با تو دیگر دلتنگی هایم را قسمت نمی کنم .

با تو که فرسنگ ها از من دور هستی .

با تو که شاید همین نزدیکی ،

دل نداشته ات را بر دار کرده ای و شاید قسم خورده ای دیگر عاشق نشوی.

اما تو عشق را نمی شناسی واسیر هوس خواهی ماند .

باید بدانی که من عاشق می مانم .

نه ، عاشق تو

نه ،

می خواهم از عصری بگویم که در آن جز دروغ هدیه ای پیشکش بودن با صداقت مان نکردند .

اینجا دره ریحان است .

من با خودم ،

با تو ،

با همه دنیا قهر کرده ام .

اینجا دره ریحان است .

اینجا عشق را به حراج نمی گزارند .

اینجا زنده ماندن هنر نیست .
عاشق ماندن هنر است