X
تبلیغات
شیمی"زندگی"مهاجرت"...

دلم به حال پروانه ها میسوزد

وقتی چراغ را خاموش می کنم

و به حال خفاش ها

وقتی چراغ را روشن .


نمی شود آیا قدمی برداشت

بی که کسی برنجد ؟


"مارین سورسکو"


 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 12:15  توسط  علی قاسمی(be3da)  | 

یک روز مرگ را مثل روسری حریر آبی ام بر سر می کنم..

تو می خندی!و می گویی:چقدر مردن به تو می آید!!.....

 

 

چقدر از اول قصه های مادر بزرگ میترسیدم واخر هم همان شد ...حالا بیا من برایت قصه بگویم غریبه :یکی بود....یکی نبود....

 

قلبم این روزها سخت درد میکند !

کاش یک لحظه می ایستاد

تا ببینم دردش چیست ؟

 

بیا قدم بزنیم...

من با تو...تو با هر که دلت خواست!

فقط بیا قدم بزنیم...

 

 

عقل احمق
مرا از گریه های گاه به گاه شبانه می ترسانی
هه ، اشتباه گرفته ای
مرا از آتش مذاب و پُتک می ترسانی ؟
هه ، اشتباه گرفته ای
من هر صبح
زندگی را با میکس تلخ عشق نوش می کنم و
به سلامتی همه تلخ ها سلامتی می زنم
مرا از تلخی عشق می ترسانی ؟
هه ، اشتباه گرفته ای
معجزه زندگی من عشق است

عقل احمق ، لطفا خفه شو

من دیوانه ام و
به همه معجزه ها اعتقاد دارم

 

آدما مثل موبایل low battery ندارن

اکثرا بدون اخطار قبلی و خیلی ناگهانی تموم میشن

 

 

کلمات هم بازیچهء من و تو شده اند !
من برایِ تو می نویسم
تو برایِ او می خوانی.. .

 

ـ فالگیر می گفت:پاییز امسال می آیی!

و من می شوم خرافاتی ترین آدم روی زمین...!!

 

کاش حداقل جوانمردی میکردی و مهربانی ام را بهانه ی رفتنت نمیکردی تا من مجبور نشوم هر روز سنگ را نشان دلم بدهم و بگویم اگر مثل این بودی او نمیرفت !

 

دردناک ترین جدایی ها آنهایی هستند که نه کسی گفت چرا و نه کسی فهمید چرا !

 

از وقتي که رفتي
شبيه شده اند
صداها به صدايت
يا شايد
من عجيب شده ام
که به هر صدايي بر مي گردم
شايد که تو باشي!!!

 

هنوز مثل سابق

مهربانـــم

اما دیگر کسی صدایم نمی کند

مهربانـــم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 11:39  توسط  علی قاسمی(be3da)  | 

اسباب بازی هایش را جمع کردم....ماتم برد...وقتی دلم را میان آنها دیدم.!

 

 

چقدر باید بگذرد؟؟

تامن در مرور خاطراتم وقتی ازكنارت ردمیشوم تنم نلرزد...

بغضم نگیرد...

چشمهایم خیس نشوند

 

هیچ چیز تغییر نکرده است...

هنوزم مثل گذشته...

می بینمت...!

صدایت را می شنوم...!

نگاهم می کنی...!

بوی عطرت به مشامم می رسد...!

وجودت را حس می کنم...!

هیچ چیز تغییر نکرده است...

فقط....................!

تو دیگر مال من نیستی....!

 

دیگه دلم نمی خواد کسی حرفامو بشنوه...

دیگه دلم نمی خواد کسی اشکامو ببینه...

دیگه دلم نمی خواد بخندم...

دیگه دلم نمی خواد کسی بهم توجه کنه...

دیگه دلم نمی خواد تو اوج بدبختی یکی یارم بشه...

دیگه دلم نمی خواد احساس کنم کسی تو دنیا دوستم داره...

دیگه دلم نمی خواد به امید دیدن کسی از خواب بلند شم...

دیگه دلم نمی خواد به رویا دلخوش باشم....

دیگه دلم نمی خواد ادامه بدم.......

میدونی یعنی چی؟؟؟

یعنی رسیدم آخر خط....

حالا میفهمم نقطه ی پایان کجاست...

 

 

دل فقط دل تو!

دلِ من که دل نیست!

یا میگیرد

یا می شکند

یا تنگ می شود....

 

 

کاش بودی . . .

وقتـی بغض مـی کردم . . .

فقطـ بغلم مـیکردی و مـیگفتـی . . .

ببینم چشمـــــاتو . . .

منـــــو نگاه کـن . . .

اگه گریــه کنـی قهـــــر مـیکنم میرمـــــا . . .!

فقط همـیــن ...!!!

 

گـاهـﮯ دلمـ آنقـدر از زنـدگـﮯ


سیـر مـﮯ شـود ڪہ ؛


مـﮯ خـواهمـ تـا اوج آسمـاטּ پـرواز ڪنمـ


و روﮮ ابـرهـا دراز بڪشمـ !


آرامـ و آسـوده ؛


مثـل مـاهـﮯ حـوضمـاטּ ڪہ


چنـد روزیستــ روﮮ آبــ خـوابیـده استــ...!.

 

 

شـَرابــــــ مے خــواـهــَمـ


مـوســیــقـے


وَ یـڪ عــالــَمــه تــَنــهــایے


بــایــَد ـهــَرجور شـُدهـ


خــَنـدهـ ـهــاے "تــو" را اَز یــآد بـبـَرَمــ ...

 

چَند روزیست سیــــــــــگارهم دلـــــم را میزَند...


میلی ندارم بِِِِهشــ ...اما...


بــــی انصافیست آنطور ک مرا ترکـــــ کردند..


ترکــشـ کنم...

 

دِلـَـم چـِــہ کـُودکــآنــِـہ بَهــآنـــہ ے تـُـو رآ

میگیرَد

امــا تـُـو بُزرگانـِــہ بــِـہ دِل نـَـگیر

فَقَط بـــِـگو:کـُودکــــ است دیگــَــر ....

نــِــمے فَهمـَـد...!!!

 

اِمـشَـب اِنـگــآر قُـرصـهـآ هَــم آلـزآیـمِــر گِــرفتَــنـכ


لَعـنـَتیـآ یـآכِشُـون رَفـتـﮧِ ڪـﮧِ خـوآب آوَرَنــכ نَــﮧ یـآכآوَر. . .

 

 

یادتونه سر کلاس تخته پاک کن رو خیس میکردیم...

میکشیدیم رو تخته...

فکر میکردیم خیلی تمیز شده...

بعد که تخته خشک میشد میدیدم چه گندی زدیم...

الان همین حس رو نسبت به زندگی دارم !!!

 

 

فــرامــوش ڪــردنـت بــرایـم مـثـل آب خــوردن است …

از همــان آبـهـایـی که خــفــه ات میــکنـد …

از همان هایی ڪــه بــایــد ساعـت هـا سـرفـه ڪـنـی …

از همــان هـایـی ڪــه بـی اختیــار اشـڪــهایـت را جـاری میـڪــند.. .

 

 

خدایا… آسمانت چه مزه ایست؟ من تا به حال فقط زمین خورده ام !

 

تاریخ را کنار بگذار ! جغرافیا مهم تر استــــــ ! تــــــــــو کجایی ؟!

 

خدایا…

میخواهم اعتراف کنم دیگرنمیتوانم

خسته ام من امانت دارخوبی نیستم

“مراازمن بگیر” مال خودت

من نمیتوانم نگهش دارم…

 

آهای فلانی . . .

به زخم هایم خیره نشو !

خودم می دانم عمیقند . . .

با نگاهت به آتش میکشی وفاداریم را !

مگر تنها ندیده ای ؟؟؟

 

گاهی ... فقط گاهی ... دلم می خواهد خودم را فراموش کنم ...

به جایی دور بروم ...

جایی که مرا نشناسند ... جایی که کسی را نشناسم ...

فریاد خفته در گلویم را آزاد کنم و بگویم ...

من بریدم دنیا

اینقدر نقش قلمت را به دل من نزن ...

این زندگی س گ ی هرگز تغییر نخواهد کرد

 

 

دلم حضور مردانه می خواهد

نه اینکه مرد باشد نه !

مردانه باشد


حرفش٬ قولش ٬ فکرش ٬ نگاهش ٬ قلبش

آنقدر مردانه که بتوان تا


بینهایت دنیا به او اعتماد کرد


تکیه کرد!

 

بعضــی شب هـا حـال عجیبــی دارم...

یــه دلتنگــی
یــه بغـض

یـه دلـواپسـی بـزرگ
نـه بخـاطـر اینکـه تنهـام...
نـه...

بـه خـاطـر اینـکـه بـریـدم
حتـی از خـودم...
امشــب هــم
مثـل

هـر شــب
از اون شـب هـاست...

چشمانم را باز میکنم وتو نیستی این بی رحمانه ترین اتفاق هر روز است….

 

هنوز معنی این را نفهمیده‌ام « آمد و رفت» یا «رفت و آمد»

انسانها می‌آیند که بروند یا میروند که بیایند....

 

زیر باران حتی


به درخواست چتر هم جواب رد میدهم,

میخواهم تنهاییم را به رخ این هوای دو نفره بکشم …!

 

غمگین ترین جای خاطره اونجاییه که

کم کم احساس میکنی

چهره اش داره از یادت میره.....!

 

 

به سلامتی درخت!

نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.


به سلامتی دیوار!

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.


به سلامتی دریا!

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.


به سلامتی سایه!

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.


به سلامتی پرچم ایران!

که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.


به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.


به سلامتی نهنگ!

که گنده‌لات دریاست.


به سلامتی زنجیر!

نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.


به سلامتی خیار!

نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.


به سلامتی شلغم!

نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.


به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش


به سلامتی پل عابر پیاده!

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !


به سلامتی برف!

که هم روش سفیده هم توش.


به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.


می‌خوریم به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.


به سلامتی دریا!

که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.


می‌خوریم به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه.


به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.


به سلامتی بیل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.


به سلامتی دریا!

که قربونیاشو پس می‌آره.


به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.


به سلامتی عقرب!

که به خواری تن نمی‌ده.
(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)


به سلامتی سرنوشت!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت 18:20  توسط  علی قاسمی(be3da)  | 

هیچ وقت دل اونایی که گریه شون بی صداش رو نشکنید. چون این ادما هیچ کسو ندارن اشکاشونو پاک کنه....

 

معلم برای سفید بودن برگه نقاشیم تنبیهم کرد... همه بهم خندیدن... اما من خدایی را کشیده بودم که همه می گفتند دیدنی نیست...

 

وقتی دلت خسته شددیگر خنده معنایی ندارد. فقط میخندی تا دیگران غم اشیانه کرده در چشمانت را نبینند. وقتی دلت خسته شد دیگر حتی اشکهای شبانه هم ارامت نمی کنند. فقط گریه میکنی چون به گریه کردن عادت کرده ای. وقتی دلت خسته شد ، دیگر هیچ چیز ارامت نمیکند... بجز خدا........

 

انقدر بغضهایم را فرو دادم و خندیدم که خدا هم باورش شده چیزی نیست....

 

می دانم بی نمک ترین جای دنیا دستان من است.....

ویرانم !!! همانند فرمانده ای که دخترش عاشق فرمانده دشمن شد....

 

 

خوابم نمی برد. به همه چیز فکر کرده ام. بیشتر به تو. و میدانم ک خوابی و قبل از بسته شدن چشمهایت به همه چیز فکر کرده ای جز من....

 

 

بیچاره دلم با دیدنت باز هم لرزید. نمیدانست تو همان بی وفای دیروزی. بیچاره دل است ، عقل ندارد....

 

حال “من” دیدن دارد وقتی کسی حال “تو” را میپرسد …

 

 

آسوده باش دل من ،دیگر تو را به کسی نخواهم داد …

حتی غرورم هم تو را جور دیگری دوست دارد به تو که میرسد میشکند...

 

من رفتم و تو گفتی برو به ... ؛ مدتهاست که بیتابم بی تاب برگشتن و فهمیدن کلام آخرت راستی به سلامت بود یا به جهنم ... ؟!

 

گاه گاهی یادم کن...نترس...تنهایی ام واگیر دار نیست....!!

 

 

 

گفتی خیالت تخت....من وفادارم!خیالم را تخت کردم.تختی برای عشق بازی تو با دیگری...

 

 

 

حکایت کسی ست که عاشق دریا بود اما قایق نداشت ...

دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت ...

حکایت من ...

حکایت کسی ست که زجر کشید اما ضجه نزد ...

زخم داشت و ننالید ...

گریه کرد اما اشک نریخت ...

حکایت من ...

حکایت کسی ست که پر از فریاد بود اما سکوت کرد تا همه صداها را بشنود ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 17:18  توسط  علی قاسمی(be3da)  | 

حالم .حال گرگی است که خدتوند توبه اش را پذیرفته ولی مردمانمیگویند : توبه گرگ : مرگ است

 

همه زخم های دستم را میبینندو میگویند

چرا با خود چنین کرده ای!!!

ولی کسی زخم های دلم را نمیبیند تا بگوید چرا با تو چنین کردند!!

 

از من که گذشت...

اما اگر باز در سرت هوای خداحافظی داشتی

از همان اول سلام نکن...

 

 

روزگار!!!

میخندی؟؟

کمی حرمت نگه دار...

مگر نمیبینی سیاهپوش آرزوهایم هستم...

 

 

دل بسته ام...آری
به کسی که هر شب با عاشقانه هایش میخوابیدم
اما...
اما نمیدانستم آخر دلبستگی یخ بستگی است!!

 

گفتم فکر کن مرده باشم...
ادامشو برام بنویس!!
یادش بخیر...
گفت عزیزم ادامشو نمیشه نوشت
پرسیدم چرا؟؟
گفت آخه بعد تو منم رفتم

 

چه شب ساکتیست!!
انگار کسی در دنیا نیست!
شاید هم من در دنیای کسی نیستم....

 چند وقتیست همه دلگیرند از من!!
دلیل میخواهند برای غمگین بودنم
برای نا امیدی وتلخیم
نگران نباشید
من نه غمگینم نه تلخ و نه نا امید!
فقط مدتیست گم شده اند.. دنبالشان میگردم
صبرم... امیدم....
نمیدانم در کدام صفحه قصه ی سرگذشت نحسم جا گذاشتمشان...

 

 

سخت است به دیگران بفهمانی من تاوان سادگی ام را نمیدهم!!
او خودش گفت عاشقتم..برای همیشه با تو خواهم ماند...

 

 

بدرقه اش کن...
شاید با دیگری خوشتر باشد!
مگر خوشحالیش آرزویت نبود؟؟

 

مرد ها هم بغض میکنند
بعد لبخند میزنند و در جیب هایشان به دنبال فندک میگردنند!!!

سکوت کن...
این دنیا اگر حرفی داشت خدایش ساکت نبود

 

تـــــــو با مــــــــــن باش
من دست همه اتفاق ها را میگیرم که نیفتد...

 

لالایی اش را من خواندم...
اما روی پاهای دیگری خوابش برد...!!!

 

به خدا بگویید زمستانش سرد نیست!!

جمع کند تکرار فصل هایش را...

من در تابستان هم از بی وفایی دندان به دندان ساییده ام...

 

آموخته ام که وابسته نباید شد

نه به هیچ کس

نه به هیچ رابطه ای...

و این لعنتی نشدنی ترین کاری بود که آموخته ام!!!

 

 

خیلی دلتنگت شده ام!!

اما نمیدانم خیلی را چگونه بنویسم که

خیـــــــــــلی

خوانده شود!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 11:38  توسط  علی قاسمی(be3da)  | 

درد من تنهایی ام نیست!

درد من این است که

مگر خودش مرا انتخاب نکرد؟!
 
 
 
 

نگران من نباش...!!!

چشمان وحشی مرا

هیچ نگاه هرزه ای رام نخواهد کرد

نگران خودت باش

که با هر لبخندی دلت میلرزد

 

 

و…

 

به لبخندی،به حرفی،به نقلی

به هدیه ای،به اندک توجهی...

بگذارید تلاش کند

بگذارید برای به دست اوردنتان

هزار راه راامتحان کند

بگذارید قدرتان را بداند

بگذارید بهایتان را بپردازد

آدمها چیزهای مفت به دست آمده را

مفت هم از دست میدهند!

گران باشید...!

 

گمان میکردم

وقتی نباشم

دلت میگیرد اما دیدم

نه...!

بدون من شادتری،شلوغتری

صدای قهقهه خنده هایت

تا اینجا هم شنیده میشود...

گویا من سد راهت بودم و تو...

دیگه آزادی...!!

این همه قدر نشناسی مبارک دلت !

 

 

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 11:2  توسط  علی قاسمی(be3da)  | 

چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی.
اما سال‏ها طول می‏کشد تا این را بفهمی
وقتی هم که آخر سر می‏فهمی‏اش،
دیگر خیلی دیر شده.
و هیچ چیز بدتر از
خیلی دیر نیست
  

بُـرو בیـگِـﮧ هِـﮯ زِر نَـزَ ڪِـﮧ مـواظِبِـ ـوבِتـ بـاشـ

ـوشـبَــتـ بِـشـﮯ اَز ایـ زِرتُـ پِـرتـا نَـڪُـ

وَقـتـﮯ رَفـتـﮯ ایـ چـیـزا בیـگِـﮧ بِـﮧ تـو مَـربوطـ نـیـسـتـ. . .

 

تو مانده‌ای...

 

عاشق خورشید که میشوی

 
تقدیری بهتر از

سوختن نخواهی داشت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 10:59  توسط  علی قاسمی(be3da)  | 

می‌گویند تنهایی،پوست آدم را کلفت می‌کند
می‌گویند عشق،دل آدم را نازک می‌کند
می‌گویند درد،آدم را پیر می‌کند

آدم‌ها خیلی چیزها می‌گویند
و من،‌ امروز

کرگدنِ دل نازکی هستم که
پیر شده است!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 10:52  توسط  علی قاسمی(be3da)  | 


خوب که با خودم فکر میکنم

میبینم

اینهمه نبودنت

اینهمه نداشتنت

خیلی هم تقصیر تو نیست

من قانون بازی را بلد نبودم




من ازتو هیچی نمی خواهم فقط...
فقط به آن لعنتی که عاشقانه دوستت دارد
بگو حلالم کند
اگر هنوز شب ها با یاد تو می خوابم...



باز هم مثل هميشه که تنها ميشوم
ديوار اتاق پناهم ميدهد
بي پناه که باشي قدر ديوار را ميداني !



شب نامه ای دیگر
شایدهزارمین
اندوهی مدام
یک اضطراب سرد
اینجا نشسته ای دراین خیال سرد
و بازم می خوام ازگرمای تنت بنویسم که اکنون سهم دیگران است
سانسورمیکنم باز این نوشته را..!!
فقط می نویسم..
‏"هی داد رفته ای"
‏"هی داد رفته ای"



بـیـهـو د ه و ر ق مـی خـو ر نـد
تـقـو یـم هـا ی ِ جـهـا ن
ر و ز هـا ی ِ مـن هـمـه یـک ر و ز نـد
شـنـبـه هـا یـی کـه فـقـط

پـیـشـو نـد شـا ن عـو ض مـی شـو د . . .




روز مرگم در اخرين نفسم به او خواهم گفت اونطوري نه….اينطوري ميرن…




گـمان میـکردم قـانع بـاشی
و بـه شـکستـن دلـم اکتـفا کـنی

نه ایـنکه فستـیـوالـی از دروغ به راه بـینـدازی

و در آخـر بـگویـی:

“میـروم تا اذیـت نـشوی بـهتـرین مـن!”





میدونی چی بیشتر از همه آدمو داغون میکنه ؟

اینکه هر کاری در توانت هست

براش انجام بدی،بعد برگرده بگه :

مگه من ازت خواستم…..!





وقتی دلیل " خواب " فرار از "بیداری" باشد
یعنـــــــــــــــــــی
تمـــــــــــــام شده ای. . .
تمــــــــام . . .



در قحطی تــــــــــو

چه دل خوشی دارند


بیهوده می آیند و می روند ...!


این نفسهای من..



سر درد…دردسر...
سر درگم..
سر گیجه..
سر به هوا..
چقدر “سر” به سرم می گذارند..
دقیقه های سرد بی تو


من از این که تو خوشبختی ، نه آرومم نه دلگیر

یه جوری زخم خوردم که ، نه میمونم نه میمیرم

تموم آروزم این بود ، یه رویایی که شد دردم

یه بارم نوبت ما شد ، ببین چی آرزو کردم

یه عمره با خودم می گم ، خدارو شکر خوشبخته

خدارو شکر خوشبختی ، چقد این گفتنش سخته ....





دارم میلرزم

خیلی سرد بود...

آب پاکی که روی دستانم ریختی


ديگران ميپرسند:

بيداري ؟!!

آري بي"دار"م ... چراکه اگر "دار"ي داشتم، يا قاليه زندگيم را

خودم مي بافتم يا زندگيم را به

"دار" مي آويختم و خلاص...

پس ... بي"دار" بي"دار"م



می گفتند: ” سختی ها نمک زندگــــــی است
امّا چرا کسی نفهمید که ” نمــــــک
برای من که خاطراتم زخمی است ، شور نیست ؛ مزه ” درد” می دهد







+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 22:56  توسط  علی قاسمی(be3da)  | 

ایالت کبک در در شمال شرق کانادا بین خلیج سن - لوران، خلیج هودسون و دریای لابرادور واقع شده است. شهر زیبای مونترال پر جمعیت ترین شهر این ایالت فرانسوی زبان است. کبک و ساکنان آن با مذهب کاتولیک، زبان و رسوم فرانسوی در کانادا عمده ترین تفاوت این کشور را با ایالات متحده آمریکا موجب شده است. 10 عکس از شهر مونترال را برای این گزارش انتخاب کرده ایم. مونترال ؛ جگرگوشه فرانسه در کانادا.

چشم اندازی از شهر زیبای مونترال با یک میلیون و 600 هزار نفر جمعیت که پرجمعیت ترین شهر ایالت کبک محسوب می شود.



منظره پارک رمبو یکی از صدها پارک و فضای سبز شهر مونترال که به این شهر جنبه ای آرام بخش و در عین حال سالم می بخشند.



نمای ساختمان شهرداری شهر مونترال که تاثیر معماری فرانسوی در آن کاملا مشهود است.



مونترال مانند پاریس دارای یک کلیسای اعظم به نام نوتردام است با این فرق که کلیسای نوتردام شهر مونترال در قرن هفدهم ساخته شده است و به مراتب جوانتر از نوتردام قرون وسطایی پاریس است.



بیوسفر زیست محیطی کانادا موزه ای است که در جزیره سنت هلن در شهر مونترال واقع شده است.



چشم انداز پارک ژان دراپو در فصل زمستان در شهر مونترال.



شهر مونترال در روی یک جزیره مجمع الجزایر اوشلاگا در مصب رودخانه سن رولان و رود اوتائوئه احداث شده است. یک ساختمان با نمایی از آجر.



تصویر یک آب نما در مرکز شهر مونترال که هر ساعت فواره های آن برف مصنوعی به هوا می افشانند.



در محله سانتر بل در مونترال می توان سبکهای مختلف معماری قدیمی و مدرن را در کنار یکدیگر مشاهده کرد.



چشم انداز زیبایی از محله تاریخی شهر مونترال در اوایل فصل پاییز که قدمت آن به دوره ای بازمی گردد که ایالت کبک تحت تسلط فرانسه بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 12:10  توسط  علی قاسمی(be3da)  |